منصوره (آنا)لمسو
مثل یک کرگدن بزرگ شدم
زندگی در دو نیمه ی لیوان
نیمه ی خالی از وجود خودم
زندگی پوستین سختی داشت
مثل یک کرگدن بزرگ شدم
سعی کردی تفنگ تر بشوی
تن به آزادی تو بفروشم
ای برازنده بر تنت قنداق!
من هنوزم درخت می پوشم
روز را فکر مرّگی شدنم
مثل مرگی به روزتر شده ام
خواستم سایه ی سرت باشم
لحظه در لحظه قوزتر شده ام
یا دو تا شاخ بی گوزن بزرگ
یا دو پا باید اختیار کنم
مثل ملکول خسته از مایع
داغ کردم،کجا فرار کنم؟!!
حبس یک استخوان ترقوّه
در گلویم رکورد خوبی بود
روز تبلیغ یک زن شرقی
صورتم بیلبرد خوبی بود
حفظ کن من همیشه ده رقمم
حفظ کم مثل یک کد ملّی
سالها در تو زندگی کرده
دختری ساده مثل" آن شِرلی"
زندگی در دو نیمه ی لیوان
میروم روزنامه ای بخرم
خواب دیدم درخت تر شده ام
از همان شب خمیده شد کمرم
زندگی پوستین سختی داشت
تا که از من گرفت ایمان را
نصف لیوان تو،نصف لیوان من
سر کشیدم تمام لیوان را
ساری88
یک جفت کفش مندرسم مانده در حرم
چرمی که آهوان مرا ضامنش تویی
خمیازه های یک دهن خسته از دعا
فریادهای حنجره های تصنعی
یک جفت کفش چرمی بی حد زنانه که
از جامدات منفعل بی زبان شده ست
در نایلون نشسته به این فکر میکند
شاید نجس ترین کَس ِاین آستان شده ست
در زیر چادری که چروکید عشق را
من خیره مانده ام به ضریحی که دست نیست
حتی نجس به هفت قدم پاک میشوم
کف پوش مرمری حرم را عقب بایست
از بند بند ،بند خودم را گره زدم
تا اعتقاد پنجره پولادی ام کند
آنقدر روزها به خودم پشت پا زدم
فکری به حال اینهمه شیادی ام کند
این نامه را نوشته ام از روزهای قبل
روزی که آهوان مرا ضامنی نبود
روزی که شهرهای پر از مسجد و حرم
صدها غریب داشت ولی ثامنی نبود
این نامه را بخوان تو از آن روزهای بعد
با سر دیده ام به تو از آسفالت ها
یک کفش هم اگر تو بخواهی کبوتر است
با لقوه پر درارد و بالقوه است تاـ
روزی که خادمان تو پرتم کنند دور
در خیل کفتران نه کسی باورت کند
آبستن حوادث یک مشت پا شوی
روزی که درد کفش شدن ،مادرت کند
از آهوان وحشی آزاد در تنم
ای اتفاق حتمی اعجاز!بی شکی
باید به کفشداری تو اکتفا کنم
تو ضامن غریب ترین کفشدوزکی
ساعت ۹درست پشت درم
رفتگر های سبز فسفری ات
سطل های زباله ی مشکوک
کیسه های سیاه بی هویت
نامه هایی که عاشقانه بریز
گریه هایی که ملتمس شده را
بین انبوه کاغذ و تفتیش
گل سرخی که لب پرس شده را
اینهمه گُربه چیست درمن ِ تو
اینهمه سگ که هار در من ِ من
فاضلابم که با تمام وجود
در همین بیت باز کرده دهن
قورت دادم تمام شهرم را
مثل حمام فین که کاشی را
هضم برگی که سبز در یک کرم
مثل مردم که این حواشی را...
پشت کردم به هرچه بی..نا..نه...
قورت دادم چراغ قرمز را
ذهن مجهول ِچای حل میکرد
چند شاخه نبات حافظ را
ریختم در خودم تمامم را
فحش دادم به هرچه من بودن
چند چاه از خودم که پوسیدم
با طنابی به اسم زن بودن
نصف نوشابه در زباله ی من
نصف یک لاک کهنه بی اسِتُن
نصف سیبی که از دهن افتاد
روی دستان هرزه ی نیوتون
هر ولنتاین را به هر عنوان
به همین کیسه ها اضافه شدن
روز آلزایمرت به میلادم
مثل ۲۳ی همین بهمن
ـ عشق ای عشق هضم ناشدنی
مثل هر شیشه ای که در دل خاک
هفت سال از تنم جدا نشدی
مثل انگور هفت ساله ز تاک ـ
جمع کن کیسه را دهانم را
رفتگر ها هنوز پشت درند
هرچه mp3 فشرده امت
بی خداحافظی تورا نبرند
تا تو را شعر را تمامم را
حومه ی شهر را بسوزانند
روی قران یادگاریِ من
رفتگر ها نماز می خوانند
عکس هایی از جشنواره ی کویر یزد
***********************************************
وکتاب یه چترم رو سر بارون توسط انتشارات ارنواز به چاپ دوم رسید.چاپ اول رو مجید عزیز(انتشارات شانی)انجام داد.ممنونم از دوستانی که همیشه باعث دلگرمی بودن.متاسفانه چاپ جدید در نمایشگاه نبود اما به لطف اداره ی فرهنگ و ارشاد کتاب ها برای دوستانم پست میشه.دوستانی که مایل باشن میتونن آدرسشونو خصوصی برام کامنت بزارن تا در اسرع وقت کتاب در اختیارشون قرار بگیره.
این هم عکسیه در غرفه ی شانی در کنار دوستان
و کار جدیدم:
من همینجا به وقت تهرانم
سایه ها از درخت افتادند
والیوم های خسته در لیوان
خواب ها زیر تخت افتادند
چارچوب مرا تکان داده ست
روح آزرده ی زنی در من
طعم همبرگر ِ سه شب مانده
بوی جورابی از نشُسته شدن
از رئیسم که فکر جمهوریست
برج میلادی از قناسی زشت
حبس مرغی که مُرده در یخچال
حبس پرهای فنچ در بالشت
بویِ منفور ِ تیز ِ نفتالین
قتل پروانگی شدن در بید
میجَود مغز مهر و مومت را
فکر هایی که در سرت گندید
سر نداری کمی هوا بخوری
پر نداری کمی مگس بپری
حس نداری که آرزو بکنی
تن نداری کمی کفن بخری
از تنی که دو سومش آب است
از جهانی که سومی باشی
سه شوی پیش همکلاسی ها
توی ترسیم هندسه ناشی
فکر سیگار ناشتا با سُرب
هی خمار از سکندری خوردن
چمدانی که عین دربه دریست
له شد از دستِ تو سری خوردن
من همینجا به وقت تهرانم
طرح ِ ترویج دود در آوند
فکر تحلیل این معما که:
پشه ها روزها کجا خوابند؟؟!
منکه در دسترس نمی باشم
قبض های نداده ی مسدود
نو عروس همین خیابان هاست
نیمه ای را که گم شدم در دود
نیمه ای را که عاشقت بوده
وقت پر دادن از کفت برسد
مُهرِ تاریخ انقضا بخوری
وقت تاریخ مصرفت برسد
توی این پرسه ی کسالت بار
زنگ در را بزن که در بروم
شک ندارم اگر نفس بکشی
روی اعصاب شهر سَر بروم
من همینجا به وقت تهرانم
شهر روی مدار افتاده
ساعتی که مُچ تو را ول کرد
سال ها از قرار افتاده
کارگرها ی برج ِهمسایه
در هماغوشی سکوت دو بیل
والیوم ها نخورده خوابیدند
توی یک صبح جمله ی تعطیل...
۸۸/۳/۸
من مازوخیسم دارم عزیزم!روانی ام
یک ماده گاو زشت و مریضم،روانی ام
هر روز درد قائدگی دارم از خودم
از این تهوعی که تورا "سارتر"می شدم
از فیم های دق زده در گوشه ی اتاق
از بار ها ی خسته شد از این همه الاغ
از ژانر های تیره ی این فیلم دل بکن
یا شعر را ولش کن و من را بغل بزن
ودکا بریز! خوب مرا حل بزن!بنوش!
من گاو زخمی ام تو مرا سرخ تر بپوش
تا حمله های جنگ جهانی شوم که تو
هیتلر شوی به زیر همین پرچم "وتو"
اهرام مصر زیر تنم خاک میشود
یوسف درون پیرهنم چاک میشود
سرگرم این رمان قشنگی که کوری ام
با چشم های دربه در مردشوری ام
از عقده های سرکش ِهی دوست دار...دار
تا شب هبوط کرده ام از برج زهر مار
من ماده گاو زخمی دجال ها شدم
یک عمر مسخ سوژه ی حمال ها شدم
تو مست ریشخند "فرویدی"اسیر من!
از این تئار خسته برو "شکسیر من!
در خانه ای که سخت سیاهی جزامی ام
سر گرم گوش دادن آواز "حامی ام"
از هر مزخرفی که شنیدیم حظ کنی
یا ذهن مومیای من را عوض کنی
از مازوخیسم های زمین کم نمیشود
این زن برای هیچ کسی خم نمیشود
این شعر را به هرچه زنی که فراری ام
تقدیم میکنم به تویی که نداری ام
****************************************
و کار دوم:
مثل این خلط بی پدرمادر
هی تو را در خودم فرو بردم
چرک تا مغز استخوانم رفت
ذره ذره من از تو میمردم
من جنینم فسیل تر می شد
زخم هایم عجیب می دردند
هی تو را عق زدند در لیوان
قرص هایی که خودکشی کردند
تو انرژی هسته ای هستی
که سرم را به باد خواهی داد
یا به گاوی که می چرد در دیس
فیلسوفانه یاد خواهی داد:
عشق چیزی شبیه کنسرو است
مثل دریا درون یک ماهی
مثل کاناپه های لم داده
مثل دیگر مرا نمی خواهی
خودکشی در جنین مصنوعی
هی تو را در تو مردگی کردم
ذره ذره من از تو میمردم
فکر کردم که زندگی کردم
عشق تصویر مضحکی دارد
مثل یک زن بدون پیراهن
یا مقدس مآب تر از این:
به!چه لب های خوشگلی دارن!!!
زن به طرزی غریب آزاد است
بین ندان چند دایناسور
مجتهد های عشق جایز نیست
فیلم ها از کمر به پا سانسور
حس آزاذی از بدن یعنی :
گیر کردن به پای اختاپوس
ما به تختی دو خوابه محدودیم
مثل زن های عهد دقیانوس
استخوان های من که می پوکید
گشنگی را فقط سگی فهمید
مثل این گاو بی زبان جز تو
عشق را هر پدر سگی فهمید!!!!!!!!!!!!!
برای بی مادر شدن زود بود...
از برانکاردها نمی پرسند
که چطور است حال عزراییل
غسل تعمید مادرم در خون
ربط دارد به پاشنه ی آشیل
مرگ بر هرچه مرگ بی وقفه
مرگ بر هرچه مرگ اورژانسی
مرگ بر nursهای دختر باز
دکترانی به عشوه ی نانسی
جیغ های بنفش صد تومور
درد تفسیر مرگ در ادرار
بین بدخیم شد...همایش بود
روی موهای درهم گلزار
پنج سال از تنت تراشیدم
غدّه هایی که عاجزت بودم
پنج سال تمام خون خوردم
شکل گلبول قرمزت بودم
از شکافی که کالبد بشوی
سقط کردی مرا به زایشگاه
پاره های تو چارپاره شدند
مثل موشی در آزمایشگاه
این اتاق از عمل شدن خسته ست
بند نافم بریده شد از سُن
خون شلاق خورده ی مادر
خون مسموم خسته از "هایدون"
متوسل شدم به هر قیمت
به خدا به مسیح به بودا
دستم از هرچه آستین برسد
چنگ شد روی دامن زهرا
ترک شُک دادن زنی مُرده
فکر کافکا و خودکشی بودم
فکر پرتابم از پل گیشا
بین آهنگ "چاووشی" بودم
کفر بودم و مرگ ربطی داشت
که به تنهایی" اوین "بشوم
بین برهان خُلف می گشتم
وخدا خواست تا ظنین بشوم
مادرم فعل درد بود فقط
که نباید به تسلیت برسم
هی خدا در خودش فشارم داد
که مبادا به معصیت برسم
پدرم به صلیب معتقد است
فکر مزدک شدن حریصم کرد
من و "چشم آذر "و خیابان ها
اوج "باران عشق" خیسم کرد
وبه دیدارم از" اوشو" رفتم
طرح عرفانی از ذن و تاروت
شکل یک "باله" ی زنی صوفی
روی پرواز روح از تابوت
زنی از نیمه های آذرماه
زیر این سقف کاذب بتنی
دف ددف های شمس و مولانا
روی نت های مست بتهونی
پنج سال تمام "دگزا" ها
از تو پرسیده اند حالت را
درد پنجاه و هفت(۵۷)تا سیگار
درد پنجاه و هفت سالت را
بدتر از حال و روز من بشود
حال و روز بد اتاق من است
سنگ های سیاه کلّیه ات
حجر الاسود اتاق من است
هرچه هم تکّه پاره ،مادرتر
عشق بازی به تکّه ی کفنی
قبر بعد از تو مادری کرده ست
استخوان های دوست داشتنی!
حسّ پهلو شکسته ای دارم
صبر کن،فکر این جنین...برگرد!
مادرم مثل دود سیگارش
بی که انّا الیه... ترکم کرد!!!
پشت تکرار آخرین مترو
فکر کردم به ایستگاهی که
عشق را برده سمت و سوی کرج
درد را تا بزرگ راهی که...
زیر آرایشم مچاله شدم
میله دست مرا گرفته به دست
چمدان نرفتنم جا ماند
زیر این پله های برقی مست
پشت تکرار آخرین مترو
فکر کردم به هر دو راهی که
پنج سال از مرا به هم پاشید
پنج سال از مرا نگاهی که...
میگذارم که حسرت مترو
خسته ام را به سمت تو بکشد
دست میدان ساعت ساری
پنج سال از مرا جلو بکشد
شهر یعنی که آخر هفته
بروم قهوه خانه ی باقر
شهر یعنی پر است از عاشق
شهر یعنی تمام شد شاعر
شهر یعنی تمام مانکن ها
پشت عینک شبیه تو هستند
شهر یعنی تو از همه عقبی
شهر یعنی همه جلو هستند
در کلاسی که از خودم پرتم
از حقوق جزایی و مدنی
فکر اینکه تو باید از فردا...
فکر اینکه چگونه دل بکنی؟؟؟
فکر اینکه من و تو در یک شهر
فکر اینکه چقدر دور از تو!!!
شهر یعنی شکستن البرز
شهر یعنی شمال بی مترو
شهر یعنی به هر کسی برسی
هی بپرسد: از عشق تو چه خبر؟؟
شهر یعنی به سینما بروی
بهتر از قرص های خواب آور!!!
شهر یعنی پی تو میگردم
ته پس مانده های یک فنجان
شهر یعنی که با قناری ها
فال حافظ بگیر صد تومان
عشق یعنی بزرگتر بشوی
که تو در من نگنجی و بروی
باز دستان ما به هم برسد
در همین حجم بسته ی کروی
بعد تو هر کجا که باشم عشق
در همین شهر خسته ی ساری ست
پیش این غول کوچک تنها
پیش این مرد سرد گیتاریست
پشت تکرار آخرین مترو
ایستگاه همیشه ی بیکار
باربی های سرد سر در گم
اسکلت های با کت و شلوار
پشت تکرار آخرین مترو
پنج سال انتظار در من مرد
یک نفر توی ایستگاه کرج
دست خود را گرفت و با من برد
بعد من دست شاعران شهر
پر سیگارهای مجانی ست
شهر ساری به فکرچتر ی نیست
شهر ساری همیشه بارانی ست
و اما کار جدیدم:
فكر نه ماه در ته گنداب
زخم هامو عفونتي كرده
مث يه نطفه ام كه با خودكار
فكر ماما رو خط خطي كرده
فكر نه ماه هي بچرخم كه
بند نافم به تو گره بخوره
يه نفر نقشه ميكشه كه چطور
ناف من رو به دست تو ببره
بايد از اين جنين تكون بخورم
حالم از من شدن به هم خورده
فكر تشيع من نباشو بچرخ
اين جنين چند ساله كه مرده
من درست عين جوجه اردك زشت
توي تابه جلز ولز كردم
فكر آزادي بشر بودم
مث مرده يه گوشه كز كردم
ته مرداب روزمره شدن
سالها با تو هم قدم بودم
عين يه قورباغه ي بالغ
فكر گم كردن دمم بودم
ners هاي هميشه ي بيكار
از يه اعجوبه مثل من حيرون
روي اين تخت 23 دفنم
لعنتي پس كجاست اون قليون
من به فكر تن تو معتادم
به دو تا چشم سرد و عادي تو
خبر قتل دسته جمعي من
توي سلول انفرادي تو
من به زرتشت ها دچار شدم
مادر از آتش دلم ترسيد
مثل بابا كه از تب اسلام
غسل ليز جنابتو فهميد
توي كانون چشم تو تركيد
لمس تصوير يه سگ ولگرد
يه نفر با يه سوزن خالي
ريه هامو از هوا پر كرد
توي اين حجم بسته ي سيال
شكل گهواره روي نيل شدم
مثل يه جن درون سردابه
زير ترس از خودم فسيل شدم
لب تو مثل زخم من سرخه
من كه تفسير خون و ماتيكم
سقط شو در من و حلالم كن
من به لمس تن تو نزديكم
زير خروارها اشعه ي ايكس
دفن ميشي ولي نميميري
مث ماهي سياه كوچولو!
مث ديوونه هاي زنجيري!!!
از رژيم غذاي ام سيرم
فكر مرگ رژيم افتادم
من به نذر حسين زنده شدم
توي ديگ حليم افتادم
من فقط يك الكترون هستم
كه دلم خواست اصطكاك كنم
مث يه انقلاب يك نفره
توي چشم تو گرد و خاك كنم
خبر انفجار هسته ي من
مث يه بمبه كه نتركيده
من ولي فكر اون زني هستم
كه تو نطفه داره جون ميده!!...
********************************
و كار دوم :
مث موریانه منو می جوه
یه جفت چشم هیز خیابونتون
نمی تونم از جاذبه رد بشم
یکی پامو چسبیده میگه بمون
یه مشت اسکلت های بی حنجره
صدام میزنن:هی کجا تخم جن!؟
من از پشت شیشه ترک می خورم
درست عین لامپای بی هالوژن
نباید از این خط کشی بگذرم
منو بین هنجار ها ول نکن
من از هر چی تصویره خالی شدم
نزن اینقده آینه رو گل نکن!
تنم مثل دیوار زندون پر از
خطوط موازی تاریخ ها س
نمی دونم امروز چندم ؟...چقدر؟...
آخه آخر این خیابون کجاس؟؟؟
چقد پنجره سمت من وا شده
چقد چشم بد! گیج میره سرم
اگه بحث غارت شدن باشه که
من از تخت جمشید ویرون ترم!!!
دیگه دیره از این خیابون برم
چقد اسکلت خیره میشن به من
تن سرد تاریخ وا مونده مو
یه مشت موریانه دارن میجون...
فسفریدم درون ماهی ها
خنگ بودم به علم برخوردم
فلسفیدم خدا دو تا بوده
فرض کردند مغز خر خوردم
اینهمه لاشه ی هواپیما
فکر کردم که لاشخور بشوم
جام ها پر شدند ترسیدم
مثل سقراط چیز خور بشوم
باز در من شهید اوردند
ثانی و ثالث و من الاخر
جام جم های صبح اسکندر
can you give me wemen news paper
عضو شورای امنیت باشم
یا بپوسم درون سربازی
فکر کردم ترور شوم بهتر
مثل صیاد های شیرازی
سالها روی قبر خوابیدم
سفسفیدم که مرگ یعنی چه
مرگ این شخص سوم مفرد
مرگ در ذهن مبهم نیچه
هی چپاندم اتاق را در خود
بر کمرگاه خسته ی این میز
بس که خواندم کتابخانه شدم
سوختم زیر اتش چنگیز
فکر کردم نه!زن شوم بهتر
له شوم زیر هر چه دمپایی
هی بگردند گرد شیرینی
خرمگس های گیج هرجایی
حالم از کفش تق تقی بد بود
پشت ویترین زشت هر روزی
حس سوزن درون جمجمه ام
خودکشی در کلاس گلدوزی
زن شدم در لباس مردی که
درد دارد دچار من بشود
زن شدم در لباس مردی که
خواست یک شب دوباره زن بشود
پشه ها حل شدند در چایی
خودکشی بین شعر و نثری که
حس سیگار روشنی دارند
گابریل های پنج عصری که...
مثل یک چک چکی که برگشتی ست
درک کن شخص دومت را مرد!
این زنی را که خودزنی کرده
نیهیلیسمی که درد دارد درد!!!
مثل این زن که اشپزخانه
زندگی را به چارقش دوزید
لطف کن شعله ی مرا کم کن
باز هم قرمه سبزی ام سوزید!

